تبليغاتX
چند تا حرف قشنگ

چند تا حرف قشنگ

گاهی بعضی چیزا انقدر تابلو هستند که دیده نمیشن

مخصوصا اگه دنبالشون بگردی

که اونوقت دیگه عمرا قابل رویت نیستن


خدایا !  در حال حاظر بیشتر از هرچیزی به دوتا چشم بینا احتیاج دارم!! لطفا عطا فرما!

+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم مهر 1388 14:5 توسط byrghdr |


من یه روزی یه جایی به صورت نئوری یاد گرفتم (البته ظاهرا فکر کردم که یاد گرفتم!!)؛

برای انجام هر کاری اول باید هدف و امکانات و زمان و گامها و ... رو تعیین کرد

و بعد هم حرکت به سوی اولین هدف

نکته جالب اینکه این چند وقت کاملا برعکس عمل کردم(کردیم)

اول راه افتادیم بهد طرح دادیم بعد برنامه ریزی کردیم بعد . . .نه هنوزم هدف نداریم!؟!؟


+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم مهر 1388 8:7 توسط byrghdr |


از همین لحضه

و در همین جا

و از همین پست (شایدم از پست قبلی!!!)

روند کار این وبلاگ تغییر میکند

+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم مهر 1388 7:57 توسط byrghdr |


پایان





و هر پایانی را آغازیست دیگر . . . . .


+ نوشته شده در سه شنبه هفتم مهر 1388 21:28 توسط byrghdr |


اگر اسلام به آن طوري كه هست عرضه بشود و پياده بشود، همه ملت ها ان شاء الله به او روي مي آورند. شما موظفيد كه نهضت را به همان طور كه تا اينجا رسانديد تا آخر برسانيد و در انتخابات... اشخاص متدين، اشخاص مطلع، اشخاص متعهد، اشخاص عقيده مند به نهضت، اشخاصي كه نه مايل به طرف شرق هستند و نه مايل به طرف غرب، بلكه در صراط مستقيم انسانيت و اسلام هستند، آنها را انتخاب كنيد.

سرنوشت خودتان را به اشخاص امين بدهيد، سرنوشت خود را به افرادي كه محتمل است خيانت بكنند، ندهيد.

صحيفه امام- جلد 8- صفحه 385


+ نوشته شده در سه شنبه پنجم خرداد 1388 22:14 توسط byrghdr |


ماه من غصه چرا؟

اسمان را بنگر که هنوز بعد صدها شب و روز

مثل ان روز نخست

گرم و ابی و پر از مهر به ما می خندد

یا زمینی را که دلش از سردی شبهای خزان

نه شکست و نه گرفت

بلکه از عاطفه لبریز شد و

نفسی از سر امید کشید

و در اغاز بهار

دشتی از یاس سپید

زیر پاهامان ریخت

تا بگوید که هنوز پر امنیت احساس خداست!

ماه من غصه چرا ؟؟!!

تو مرا داری و من

هر شب و روز

ارزویم همه خوشبختی توست!

ماه من ! دل به غم دادن و از یاس سخن گفتن

کار ان های نیست که که خدا را دارند...

ماه من ! غم و اندوه اگر هم روزی مثل باران بارید

یا دل شیشه ای ات از لب پنجره عشق

زمین خورد و شکست

با نگاهت به خدا چتر شادی وا کن

و بگو با دل خود که خدا هست خدا هست!

او همانی است که در تارترین لحظه شب

راه نورانی امید نشانم میداد....

او همانی است که هر لحظه دلش می خواهد

همه زندگیم غرق شادی باشد...

ماه من!

غصه اگر هست بگو تا باشد!

معنی خوشبختی

بودن اندوه است...!

این همه غصه و غم

این همه شادی و شور

چه بخواهی و چه نه! میوه يك باغند

همه را با هم و با عشق بچین...

ولی از یاد مبر...

پشت هر کوه بلند سبزه زاری است پر از یاد خدا

و در ان باز کسی می خواند

که خدا هست خدا هست

و چرا غصه؟! چرا؟

+ نوشته شده در پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388 6:48 توسط byrghdr |


دنیا پر از سین است و شما می توانید از بی شمار سین های عالم، هر کدام را که خواستید بردارید. من اما از میان همه سین ها، سیمرغ را انتخاب می کنم.هرچند گنجشکی کوچکم و هرچند روی شاخه نازک زندگی نشسته ام اما دلم بی تاب پر زدن در هوای قاف است...

simorgh.jpg

بی تاب آن کوه بلندی که روی لبه جهان است و آنطرفش دیگر خاکی نیست و زمینی. و همه اش آسمان و همه اش ملکوت است. و به فکر آن درختم. آن درخت که سیمرغ بر آن آشیانه دارد و شاخه هایش تا دورترین نقطه آسمان رفته است.

اگر سیمرغی هست پس گنجشک ماندن و بلبل ماندن و طاووس ماندن، گناه است. باید رفت و بسیار رفت. باید پر زد و بسیار پر زد تا آهسته آهسته سیمرغ شد.

اگر سیمرغ را می خواهی باید سفر کنی و این سفری سخت است، بسیار سخت. اما باید خوشحال باشی و سرخوش بروی و سادگی، توشه ات باشد. و باید یاد بگیری که کمتر سخن بگویی و بیشتر عمل کنی؛ پس سکوت، زبان این سفر است و هرچه می روی طعم سبکی را بیشتر می چشی.

سالی نو آمده است و من سفره ای به بزرگی جهان پهن می کنم و هفت سینی می چینم از سفر و سختی و سادگی و سکوت و سبکی و سرخوشی. اما همه سین ها تنها در کنار سیمرغ زیباست که سین هفتم هفت سین جهان است.

عرفان نظرآهاری

+ نوشته شده در جمعه سی ام اسفند 1387 14:35 توسط byrghdr |


من بــه یك پر كه جــدا گشـــته به گاه پــــرواز می‌اندیشـم

- بی گمان یك پرنده پری كم دارد و هیچ باكش نیست -

همه اندیشه‌ام این است :

این پر در فضایی كه به حجم غم من می‌ماند؛

یك پر تنها همره باد صبا

می‌رقصد ،می‌چرخد
شاد و سرمست و سبك
و نمی‌دانــد در حــال سـقـوط اســـت ، سـقـوط.

+ نوشته شده در سه شنبه بیستم اسفند 1387 6:3 توسط byrghdr |


قصه‌ را كه‌ مي‌داني؟ قصه‌ مرغان‌ و كوه‌ قاف‌ را، قصه‌ رفتن‌ و آن‌ هفت‌ وادي‌ صعب‌ را، قصه‌ سيمرغ‌ و آينه‌ را؟

قصه‌ نيست؛ حكايت‌ تقدير است‌ كه‌ بر پيشاني‌ام‌ نوشته‌اند. هزار سال‌ است‌ كه‌ تقدير را تأ‌خير مي‌كنم اما چه‌ كنم‌ با هدهد، هدهدي‌ كه‌ از عهد سليمان‌ تا امروز هر بامداد صدايم‌ مي‌زند؛
و من‌ همان‌ گنجشك‌ کوچك‌ عذرخواهم‌ كه‌ هر روز بهانه‌اي‌ مي‌آورد
بهانه‌هاي‌ كوچك‌ بي‌مقدار

تنم‌ نازك‌ است‌ و بال‌هايم‌ نحيف
من‌ از راه‌ سخت‌ و سنگ‌ و سنگلاخ‌ مي‌ترسم
من‌ از گم‌ شدن، من‌ از تشنگي، من‌ از تاريك‌ و دور واهمه‌ دارم

گفتي‌ قرار است‌ بال‌هايمان‌ را توي‌ حوض‌ داغ‌ خورشيد بشوييم؟ گفتي‌ كه‌ اين‌ تازه‌ اول‌ قصه‌ است؟
گفتي‌ كه‌ بعد نوبت‌ معرفت‌ است‌ و توحيد؟ گفتي‌ كه‌ حيرت، بار درخت‌ توحيد است؟ گفتي‌ بي‌ نيازي...؟ گفتي‌ كه‌ فقر...؟ گفتي‌ كه‌ آخرش‌ محو است‌ و عدم...؟

آي‌ هدهد! آي‌ هدهد! بايست؛ نه، من‌ طاقتش‌ را ندارم


بهار كه‌ بيايد، ديگر رفته‌ام
بهار، بهانه‌ رفتن‌ است
حق‌ با هدهد است‌ كه‌ مي‌گفت: رفتن‌ زيباتر است
ماندن‌ شكوهي‌ ندارد؛ آن‌ هم‌ پشت‌ اين‌ سنگريزه‌هاي‌ طلب

گيرم‌ كه‌ ماندم‌ و باز بال‌بال‌ زدم، توي‌ خاك‌ و خاطره، توي‌ گذشته‌ و گل.
گيرم‌ كه‌ بالم‌ را هزار سال‌ ديگر هم‌ بسته‌ نگه‌ داشتم
بال‌هاي‌ بسته‌ اما طعم‌ اوج‌ را كي‌ خواهد چشيد؟

مي‌روم، بايد رفت؛ در خون‌ تپيده‌ و پرپر
سيمرغ، مرغان‌ را در خون‌ تپيده‌ دوست‌تر دارد
هدهد بود كه‌ اين‌ را به‌ من‌ گفت

راستي، اگر ديگر نيامدم، يعني‌ كه‌ آتش‌ گرفته‌ام؛ يعني‌ كه‌ شعله‌ورم! يعني‌ سوختم؛ يعني‌ خاكسترم‌ را هم‌ باد برده‌ است

مي‌روم‌ اما هر جا كه‌ رسيدم، پري‌ به‌ يادگار برايت‌ خواهم‌ گذاشت. مي‌دانم، اين‌ كمترين‌ شرط‌ جوانمردي‌ است

بدرود، رفيق‌ روزهاي‌ بي‌قراري‌ام! قرارمان‌ اما در حوالي‌ قاف، پشت‌ آشيانه‌ سيمرغ، آنجا كه‌ جز بال‌ و پر سوخته، نشاني‌ ندارد
‌عرفان‌ نظرآهاري

+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم اسفند 1387 23:14 توسط byrghdr |



من غلام قمرم،
غیر قمر هیچ مگو
پیش من جز سخنِ شمع و شکر هیچ مگو
سخن رنج مگو، جز سخن گنج مگو
ور از این بی خبری رنج مبر، هیچ مگو
من غلام قمرم، غیر قمر هیچ مگو
پیش من جز سخنِ شمع و شکر هیچ مگو

دوش دیوانه شدم، عشق مرا دید و بگفت
آمدم، نعره مزن، جامه مدر، هیچ مگو
گفتم ای عشق، من از چیز دگر می ترسم
گفت آن چیز دگر نیست، دگر هیچ مگو
من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت
سربجنبان که بلی، جز که به سر هیچ مگو


گفتم این روی، فرشته است عجب یا بشر است؟
گفت این غیر فرشته است و بشر، هیچ مگو
گفتم این چیست بگو، زیر و زبر خواهم شد
گفت می باش چنین زیر و زبر، هیچ مگو
ای نشسته تو در این خانه ی پر نقش و خیال
خیز از این خانه برو، رخت ببر، هیچ مگو

+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم اسفند 1387 15:12 توسط byrghdr |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

سلامت می کنم و آنجا که من و تو یکی هستیم را گرامی می دارم، ... آنجا که من و تو یکی هستیم

سکوت کن و دل بسپار، چه اهمیت دارد که کیست که می نویسد و کیست که می خواند؟
چه اهمیت دارد که من کجا هستم و تو کجا؟

چه اهمیت دارد که من به چه باور دارم و تو به چه؟

بی هیچ نام، بی هیچ مکان، بی هیچ قبیله، بی هیچ قضاوت ... آزاد و نا محدود، بی هر فرم و قالب ...

این قید و بندهای زمینی را، این طبقه بندی های نفسانی را کنار بزن، نام را، مکان را، باور را، و هر تفاوتی را ...

با ذهنی آرام ... بنشین و بشنو، می خواهم برایت بگویم ........

از خودم ... از اینجا....

نگو گفتني ها شنيده شده ، من هنوز هم از اي واي ها و از تمام هراسها و فردا مي ترسم و گفتنی ها دارم


صفحه نخست
پست الکترونیک



نوشته های پیشین

مهر 1388

خرداد 1388
اردیبهشت 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
تیر 1387
خرداد 1387
فروردین 1387
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386



پیوندها

sonador1987(مليحه)
یک نسل سومی
زمانی برای خوشبختی خانم ایکس
نور و نار(خانم نظر آهاري)
كامپتون (نگین)
قالب های نایت اسکین


    تعداد بازديدها:

Design by : Night Skin